گاهي اوقات ميداني آنچه را كه از دست ميدهي دوباره پيدايش نخواهي كرد ، با اين حال ترجيح ميدهي آنرا گم كني . ! ! !
(( من نميخواهم تو را از دست دهم ، چون نميتوانم دوباره پيدايت كنم. ! ! ! ))
مرگ با زبان خار دارش تن او را مي ليسيد .
او زني را که دوست داشته كشته است و از اين رو سزاوار مرگ است.
بگذار اين نكته نغز آويزه گوشت باشد :
(( هر كس آنچه را دوست دارد مي كشد ! ))
گروهي با نگاه ، پاره اي با چرب زباني ، فرومايگاني با بوسه ، دريا دلان با عقب گردي كه نشان استغنا ست . گروهي عشق خويش را در جواني مي كشند و برخي در هنگامه پيري ...
زماني كه خزان در مي زند گروهي گلوگاه سپيد دلد ار را با پنجه هاي پولادين مي فشارند !
و برخي با دستاني كه از آنها زر مي ريزد ... و آنان كه مهربان ترند دشنه بكار مي برند ! زيرا دشنه
سرماي مرگ را زودتر بر تن مي نشاند .
برخي زماني كوتاه دوست مي دارند و پاره اي زماني دير پا ...
گروهي عشق را مي فروشند و گروهي مي خرند ...
اما هر كس آنچه را دوست دارد ميكشد و با آنچه كه نفرت دارد ، كنار مي آيد ! ...
هوا بوي جدايي داشت
و ما در واپسين ديدار
به آواز قناريهاي عاشق ،
-گوش مي داديم
و باد مهربان آنروز ،
گويي آيه بدرود را در گوش ما مي خواند
زمان بي لحظه هاي شاد طي ميشد ...
0 0 0
من و او در غروبي سرد
و با غمگين ترين آهنگ
كه آهنگ جدايي بود
ز يكديگر جدا گشتيم ...
نميدانم پروانه ها را ميشود شمرد؟ يا نه؟
يك – دو – اين همان است كه بر گل نشسته بود يا تازه آمده از جاي دگر ؟
يك – دو –اين همان پروانه ديروز است يا كه امروز از پيله بيرون خزيده است؟
يك – دو اين همان پروانه خشك شده در تابلوي منبت كاريست يا كه ديروز خشكيده است؟
نميدانم پروانه ها را ميشود شمرد؟ يا نه؟
باز غرق نگاه تو ميشوم. چه شب آشوبيست امشب .
اين همه ماه و پري كه از جلوي چشمانم ميدوند كجا مقصدشان است ؟ ميروند يا مي آيند؟
آمده اند يا رفته اند؟
هرگز باقي ماجرا را برايم نگفتي بي قرار گريختن. چه ماندن است اين ؟ چه بيگدار رفتن؟
لحظه هايم را كند و تند ميكني با اين آمدن و رفتنت اي ماندني ترين لحظه هاي تنهايي.
آخر داستانكم به كجا خواهيم رفت؟ ميماني يا ميروي در لحظه اي كه مبهوت آمدنت هستم؟
هيچگاه اين همه ماه و پري برايم اينقدر كف و هورا نكشيده اند. اين همه پاي كوبي براي چيست؟ اين همه دست افشاني براي كيست؟
چه بوي كافوري مي آيد من كه هنوز نمرده ام . / ؟
چه لباس زيبايي تن كرده اي مث عروس ها شده اي .چه تور زيبايي ؟ چرا دور تنم ميپيچندش ؟
چه تاج برازنده اي بر سرت است . مث پري شده اي تو . پس چرا نمي آيي به ببرم؟
بيا در كنارم بنشين نميتوانم بنشينم .يا تو در كنارم بخواب يا اين تل خاك را از روي صورتم بردار تا بتوانم برخيزم .
كجا ميروي ؟ ميخواهم پروانه هايم را نشانت بدهم . كي مي آيي به ببرم ؟
آي مگر صدايم را نمي شنوي؟
ميخواهم پروانه هايم را نشانت بدهم . كي مي آيي به ببرم؟
اين همه ماه و پري؟؟؟!!!

يحيي
دندان سياه و چنگ اهرمن بود
و من تنها
در دست من تنها يك سخن بود
برج سياه اهرمن برتارك شهر بود
و در شب شهر كارتن خواب در آرزوي سحر بود
در نخل دبي دختر يحيي لاي لنگ شيخ
در پي آرزو
گم شد غيرت يحيي در پشت درهم و يورو
ما چوب تر گشتيم ، چوب دو سر گُه
هم آنزمان مرديم و هم اينزمان
مرگ
روزم چو شب شد ، اهرمن چون سايه اي شوم
افكنده چادر را بروي شهر خاموش
كو دختر يحيي؟
دبي جنت مكان شد
شيخ سياه شهر دختر مي فروشد
شيخ سپيد شارجه در رختخواب است
اي واي يحيي خواب بس كن
يحيي به خواب است
عيسي صليبي شد كجايي ؟
جان يحيي
از آسمان مي باردش
پول و جواهر
ترسم كه مادر ها شوند آلوده
يحيي ...
آیینه دل
در پس آیینه دل همه شب
طوطی مست شکر خوار دلم
دل هوای می و میخانه کند
تشنه ساغر سرشار دلم
کعبه دل - میکده دل - مسجد دل
همه جا در پی دلدار دلم
راز دل را نتوان فاش نمود
محرم و حافظ اسرار دلم
قابل دل شده از دل برگو
چونکه من طالب گفتار دلم
دامن وصل دل از کف ندهم
یاد رویش شده بیمار دلم.

قصه زندگي ما
قصه داس و درخته
سايه برگامو ميخوان
فكرشون ارّه سخته.
ر . ر
محکومم
به گناهی که نکردم
محکومم
نه سموری را آزردم
نه گلی را چیدم
مهربان بودم حتی با خار
لیک محکومم
که در این دامنه ء انس نمانم دیگر...
چگونه كوچ ميكني ؟ چگونه كوچ مي كني كه بال من شكسته است
و چشم من به راه دور
مرا ببر به سرزمين خوابها و آبها
مرا ببر به سرزمين يادها و بادها
مرا ببر ، مرا ببر به سرزمين كودكي
مرا به زورق خيال سبزها و سبزه ها
مرا به عمق آبها ببر
افق هميشه جاودانه است.
در اين زمين سرد در اين زمين سوخته در فضاي سربي هميشه مات
به مرده اي خموش و ساكت و سكون شباهتم
در اين زمين هميشه مرگ قصه هاست .
در اين زمين ، كسي خيال هم نميكند
كسي سلام هم نميدهد
مرا ببر ، مرا ببر به شهر پر ستاره ها
به شهر آبها و خوابها
به شهر سبز نورها مرا ببر
من از نژاد ريشه قطور خسته اقاقيم
من از تبار سرخي شقايقم.
بيكباره نگاهم كن
از سر تا پايم ، تمامم را .
همه ام را در بر گير ، بپوشان ،
در دهانت بگذار ، بجوم ، غورتم ده ،
هضمم كن .
مرا با خود ببر در لاي لاي وجودت .
پنهانم كن ، آبم كن ، شرابم كن ، نابم كن تا ناياب شويم.
امروز 2/8/1386 روز شكر گزاري در ايالات متحده امريكاست و مردم امريكا در اين روز به شكرانه نعمتهاي سماوي و ارضي در آن مملكت به كليسا رفته بدرگاه خداوند بخشنده و مهربان دعا و نيايش ميكنند و از حضرتش تشكر كه غرق در نعمت و مكنت قرار گرفته اند و سپس شهروندان خوب به خانه هاشان ميروند و در كنار خانواده بوقلمون سرخ كرده و تزئين شده را ميل ميكنند و البته شهروندان شيطان و ناقلا به كاباره ها و دانسينگ ها و تريا ها و قمار خانه ها و ديسكو هاو پارتي ها و مهمانيها و پاركها و شهر بازيها و صد ها مكان تفريحي كه ما نميدانيم ميروند و بو قلمون سرخ كرده و تزئين شده را ميل ميفرمايند و در خاتمه از خداوند شاكر ميشوند.
(( يكبار ديگر /
ويار زندگي، هر روز صبح مرا بيدار مي كند /
هر روزي كه ميگذرد /
يك قدم به آن نزديك تر مي شوم /
من حامله يك طوفانم.! ))

اشك چشمانم به من ميگويند زودتر از آنچه گمان ميكرديم، گمان ميشد ديوانه شده ام
اشك چشمانم ، غبار بغض گلويم ، انديشه طاعونيم ، سينه پاره مزاحمم، عصاي پاهايم ،
چپي دستانم ، به من ميگو يند ؛زودتر از آنچه گمان شود ، ديوانه شده ام.
سرديٍ سياهي چشمانم ، خاكستري موهاي دندانم ، خون ريخته بر صورت و لبهايم ، به من ميگويند
زودتر از آنچه گمان شود ديوانه شده ام . ديوانه اي به وسعت خداي ، بي آزار...
دستان لرزانم ، چشمان بي اشكم ، غبار بي بغض گلويم، انديشه سالم بي آلايشم، سينه گرم و آرامم،
پاهاي استوارم،به من ميگويند بسيار زودتر از آنچه گمان شود؛ ديوانه شده ام.
گرمي چشمانم، سپيدي و لختي دندانم، صورت رويايي ام ، به من ميگويند
زودتر از آنچه گمان شود ديوانه شده ام . ديوانه اي به وسعت كرانه هاي روياي خدا بودن...
آرامش در حضور این خانم بازیگر امکان پذیر هست؟ یا نه؟
نظر شما چیه؟
پسرانی به دنیا آمدند و دخترانی،
پسرانی بی رحم،
دخترانی گریان.
می کنیم.
خرس میره می خوابه ولی نمیدونه عمر جیرجیرک ۳ روزه!!!


